** یه روز بد **

گاهی دقیقاتواوج زمانهایی که فک میکنم چقدربزرگ شدی وحالادیگه می تونم یه نفس راحت بکشم به قول خودت شدیدا سوپلایزم میکنی.یعنی تواین زمانهاواقعا...

اخیراتوهرباردوره سفرهای پدرت خیلی بهانه گیروگریه اوو میشی.بااینکه سعی میکنم 90 درصداین دوره روتوخونه خودمون باشیم تااین دوران تنهایی روبدون تنش ودرآرامش دوتایی باهم سپری کنیم.اینجوری حداقل ازشنیدن افاضات وبرخوردهای زننده اطرافیان خاص !!!!!!!!!! درامانیم.والبته حمایتهای بی دلیل اونایی که دوستت دارن همه رشته های منوپنبه نمیکنه.

روزیکشنبه شروع خوبی برامون نداشت.بااخلاق مگسی زودتراززمان عادی بیدارشدی.اینجورمواقع بااینکه خوابت میادولی مقاومت میکنی وهمین دلیلی میشه برای صدجوربهانه بنی اسرائیلی.دوست داری به یه قسمت بدن من فقط آویزون باشی دست یاپا برات خیلی فرق نمیکنه.حتی اونروزحاضرنبودی توروزروشن روی مبلای سالن بنشینی  تامن برات صبحانه حاضرکنم .می گفتی می ترسم گریه

خلاصه به بهانه کارتون نشستی تامنم برات صبحانه آماده کنم.تواین قسمت هم بی نصیبم نزاشتی.که چراشیرکاکائونریختی تولیوانم؟ هرچقدرم توضیح میدم که شیرکاکائومال عصرونه است وصبحانه شیرساده باعسل می خوریم توکتت نمی رفت.خلاصه اونروزبایدبه ترک دیوارم گیرمیدادی دیگه.تاازت غافل شدم که خونه روجمع وجورکنم تاشماصبحانه میخوری طبق معمول بدون خوردن نون سروتهش روهم آوردی.این نون نخوردن صبحگاهی مساویه بادرخواست انواع واقسام هله هوله های بی ارزش تازمان ناهار.

این یه موردروبرات زیرسبیلی ردکردم چون فرصتی نداشتم که خودم بنشینم وناظرخوردنت باشم.

حالانوبت عوض کردن لباس بودوایرادگیریهای مربوطه.اینم ندیدگرفتم تاهرچی میخوای غربزنی.

قراربودبری خونه مامان پری تامن جایی برم.چون مانی اونجابودراضی شدی بری والاکه مثل بچه کوآلا به من چسبیده بودی.

بعددوساعت که برگشتم تازه گردوخاک بین توومانی خوابیده بود.بااینکه هردقیقه یه باردرحال ماچ کردن ودوست دارم گفتن هستیدولی خب وسوسه اسباب بازی هم معمولا ازراه به درتون میکنه.

تارسیدم ازت خواستم باکمک مانی همه اسباب بازیهاروجمع کیند.تابرگردیم خونه.یه سری برنامه داشتم باهات که میخواستی اونجابمونی.خلاصه راضی شدی.

اومدیم خونه سریع ناهارروبه راه کردم وغذاتودادم.البته وسطاش هم یه حالی بهم دادی ولی دربرابربدخلاقی صبحت هیچ بود.

ازت خواستم بری دستشویی تادوباره لباست روعوض کنم. آخه ناچاربودم بازم بریم خرید.طبق معمول همیشه امتناع ازرفتنگریههمیشه اینجورمواقع حول وحوش یه ساعت فقط کلنجاررفتن باشماوحاضرکردنت طول میکشه.

بااعمال کمی خشانت خلاصه حاضرشدی.قبل رسیدن به فروشگاه بهت تذکردادم که چون تازه غذاخوردی درخواست هیچ خوراکی نده.ضمناچون تنهاهستم ناچاری توچرخ خریدبشینی تامنم بتونم کارم روانجام بدم.

بگذریم که صدبارخواستی بیای پایین وچشم ازراهروی چیپس وپفکهابرنداشتی.دیگه حال سروکله زدن باهات نداشتم.به یه بسته پفیلارضایت دادم.

تارسیدیم خونه سریع خریداموجمع وجورکردم وبردم بخوابونمت.دیگه شدیدامخم احتیاج به استراحت داشت.

ازخواب بیدارشدی باهمون اخلاق قشنگ وسگرمه های آویزوون.یه لیوان شیرکاکائو.کمی پسته تازه ویه کوچولولواشک ترش مامان پز خواستی.

یه دوهفته ای هست که شروع کردیم بعدانجام شماره یک خودت کارشستشوروانجام بدی.ازونجایی که محل تعبیه شده برای دستمال کاغذی دورازدسترست هست تومرحله آخربایدکمکت کنم.

اومدم بهت دستمال دادم دیدم دستمالهای مستعمل داخل سطل خیلی خیس شدن.ترسیدم نکنه ازجایی سقف چکه کرده یانکنه شوفاژ نشتی داره هیچ خبری نبود.به حساب اتفاق گذاشتم واومدیم بیرون.البته شمایه 5 دقیقه ای دیرتراومدی بیرون.

دفعه بعدی که رفتیم دستشویی هم همین قضیه تکرارشد.فک کردم شایدشیطنت میکنی وشلنگ توالت روبالامیگیری آب توسطل پاشیده میشه.بازم به روت نیاوردم.همچنان دیرترازمن ازدستشویی بیرون می اومدی بدون اینکه کارخاصی داشته باشی.

آخرای شب بودوداشتیم آماده می شدیم برای خوابیدن.ازت خواستم بری دستشویی تامن سالن روجمع کنم وبیام باهم مسواک بزنیم.

همچنان مشکوک مدت زیادی تودستشویی بودی بدون اینکه صدام کنی تابرات دستمال بیارم.پاورچین پاورچین اومدم.چیزی که چشمام می دیدبرام غیرقابل باوربود.یعنی اصلادرمخیله ام نمی گنجیدکه تمام این مدت داری اینکارومیکنی.

دونه دونه همون دستمالهای مستعمل رودرآب جمع شده درکاسه توالت فرنگی میکردی ودرمی آوردیسبزسبزگریه

به معنای واقعی درحدانفجارعصبانی بودم.کلی شماتت کردم.بعدم دستهاتوشستم ولباستوعوض کردم.ازخیرزدن مسواک هم برات گذشتم.هرچی غرزدی که دندونهام خراب میشه به روم نیاوردم.مسواکم روزدم ورفتم روی تخت پشت بهت خوابیدم.یعنی دراصل خودم روبه خواب زدم.اومدی ازپشت بهم چسبیدی ودستت روانداختی گردنم وغذرخواهی کردی.دلم میخواست برگردم وببوسمت ولی عصبانیت وناباوریم ازصحنه ای که دیده بودم اجازه نداد.میدونم منم کارم اشتباه بودولی اصلاازت توقع نداشتم.

صبح روزبعدش هردومون این اتفاقات روفراموش کردیم.خداروشکرتاامروزروزهای آرومتری رودوتایی سپری کردیم.

ازروزبعدش هربارخواستی بری دستشویی همراهیت کردم.شماهم فوری میگقتی که دیگه اون کاربدروانجام نمیدی.خداروشکردیگه همچین موردی برامون پیش نیومد.

ولی عاجزانه تقاضامیکنم دیگه اصلابه این شدت وحدت منو سوپلایز نکن لطفا ناراحت

/ 41 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنده خانوم

[خنده][خنده][قهقهه] خیلی بامزه بود چه کارا که نمیکنن این بچه ها[نیشخند] وااااااااااای قیافه.تو میتونم تصور کنم[زبان]

شیرین

الهی جیگر تو خاله تو هم که مثل امیرعلی شیطونی امیدوارم مهدیه جون دیگه اینطوری سورپرایز نشی [تعجب][ماچ]

مامانی علیرضا

وای عزیزم چه روزی میتونم درک کنم جالبه که اخر تمام خرابکاری های اونا ما عذاب وجدان دررد میگیریم و .... جیگر خانم شیطون خوردنی [لبخند]

مینا

وای خدای من! امان از دست این بچه ها! شاخ درآوردم[تعجب] خداییش بچه داری هم خیلی سخته!!!! ولی کلی دلم براش ضعف رفت[نیشخند]

مامان يكتا

سلام عزيزم خوبين مهديه كشتمتااااااااااااا زهرم ريخت تا آخر پست گفتم چي شده حالا عزيزمممممممممم فداش بشم كارش اشتباه بوده اما عمدي نبوده كه بچگي كرده......... ولي خودمونيم قيافت ديدني بوده اون لحظه هههه[نیشخند]چشمک] من كه سورپرايز نشدم چون به يه ورژن كوچيكترش دچارم برام عاديه اين كارا [ماچ][چشمک]

مامان خانومی ساینا

واییییییییییییییییییییییی قربونش برم این جیگر رو . واقعا که گاهی اوقات این وروجکها آدم رو تا سرحد مرگ سوپرایز میکنن

ليليوم

مرسي عزيزم به فكرم بودي ميام يه كم سرم شلوغه آلينا جونم رو ببوس[ماچ][ماچ]

غزاله

عزیزم همیشه به سفر.عکس های آخرین سفر تابستونیتون خیلی قشنگ بود.خیلی.مخصوصا اون عکس با عینک. دوما من شوکه شدم از این سوپرایزه...........حتما از عصبانیت منفجر شده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدای من منکه سکته میکردم[تعجب][گریه] سوما عزیزم همه روزهای زندگیت به شادابیه و پاکیه بارون[قلب][قلب] روی ماهه شیرین زبونم رو ببوس.دلم برا شیرین زبونیاش تنگ شده[قلب][قلب]

سپيده عمه آريانا

سلام مهديه جون خوبيد الهي قربون اين دخملي برم من . مطمئنا اونروز شيطون گولش زده بود . قربون وروجك كوچولو نازم برم . صورت ماه عسلكم رو حسابي ببوسيد اميدوارم هميشه ايام بكامتان باشه و پر از شادي و سلامتي [قلب][بغل][گل][ماچ]